جایی که مثل پاریس نباشد
تجارت خشن است و تاجر، مالک.
فرض کنید پاریس هیلتون نمونه یک فرد مشهور مدیا یا همان سلبریتی باشد. اگر فکر می کنید پاریس اهمیتی به من و تو می دهد که چه می اندیشیم یا در چه حال به سر میبریم اشتباه کرده ای. اهمیتی نداریم همه.
یک بازی است می رویم. چون تصویر بزرگتری را نه داریم و نه به دنبالش بوده ام. زمین بازی زیادی بزرگ است.
تصور کنید پاریس زنگ می زند به مدیر برنامه هایش که چرا خبر بدی را برایش زده اند و این با پرستیژش ناسازگار است. نمی گوید چرا این آقا اینگونه کرد و بهتر بود اینگونه می شد. اصلا نسبیت و اخلاق و اینها هم نمی فهمد. می گوید اون مادرفاکر چرا همچین مطلبی زده. حتی برایش اهمیتی ندارد که چه می گذرد در کوچه. سیاه و سفید ببینم می گویم آدمهای خیابان یا همه عشاقش هستند یا آدمهای انی که بدرد لای جرز می خورند. دخترک دماغش را بالا می گیرد و می گذرد.
برای تاجر، آدمها این گونه تقسیم می شوند : یا مشتری هستی یا عزیزم ابنجارو خلوت کن، گمشو بیرون اینجا محل کسبه.
حرف بدیهی است. انتظار نداری جور دیگری باشد که.
ولی
من به جهانی فکر میکنم که ارزش هایش را با پول نمی خرند و نمی فروشند و آدمها همه ارزشمندند حتی آنی که پدرش پول تحصیل نداشته که برود مدرسه و شده یک لاابالی سر کوچه که به زور با پادویی کردن پول جور می کند و .....
در این جهان ذهنی، تلویزیون و مک دونالد جایی ندارد.
این است که گاهی چیزی می گویم و بقیه چیز شعر می پندارند و البته که اهمیتی ندارد چون مثل همان بازی بزرگ خیلی طول می کشد تا توضیح بدهم و معمولا حوصله شنیدن این بول شت ها نیست.
بگذریم.
مساله الانم این است که این غذا و آب را چطور به دست همه برسانیم.
فرض کنید پاریس هیلتون نمونه یک فرد مشهور مدیا یا همان سلبریتی باشد. اگر فکر می کنید پاریس اهمیتی به من و تو می دهد که چه می اندیشیم یا در چه حال به سر میبریم اشتباه کرده ای. اهمیتی نداریم همه.
یک بازی است می رویم. چون تصویر بزرگتری را نه داریم و نه به دنبالش بوده ام. زمین بازی زیادی بزرگ است.
تصور کنید پاریس زنگ می زند به مدیر برنامه هایش که چرا خبر بدی را برایش زده اند و این با پرستیژش ناسازگار است. نمی گوید چرا این آقا اینگونه کرد و بهتر بود اینگونه می شد. اصلا نسبیت و اخلاق و اینها هم نمی فهمد. می گوید اون مادرفاکر چرا همچین مطلبی زده. حتی برایش اهمیتی ندارد که چه می گذرد در کوچه. سیاه و سفید ببینم می گویم آدمهای خیابان یا همه عشاقش هستند یا آدمهای انی که بدرد لای جرز می خورند. دخترک دماغش را بالا می گیرد و می گذرد.
برای تاجر، آدمها این گونه تقسیم می شوند : یا مشتری هستی یا عزیزم ابنجارو خلوت کن، گمشو بیرون اینجا محل کسبه.
حرف بدیهی است. انتظار نداری جور دیگری باشد که.
ولی
من به جهانی فکر میکنم که ارزش هایش را با پول نمی خرند و نمی فروشند و آدمها همه ارزشمندند حتی آنی که پدرش پول تحصیل نداشته که برود مدرسه و شده یک لاابالی سر کوچه که به زور با پادویی کردن پول جور می کند و .....
در این جهان ذهنی، تلویزیون و مک دونالد جایی ندارد.
این است که گاهی چیزی می گویم و بقیه چیز شعر می پندارند و البته که اهمیتی ندارد چون مثل همان بازی بزرگ خیلی طول می کشد تا توضیح بدهم و معمولا حوصله شنیدن این بول شت ها نیست.
بگذریم.
مساله الانم این است که این غذا و آب را چطور به دست همه برسانیم.
