سه‌شنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۸

مورچه ها و ما


یک سالی می شه که توی خونه مورچه می بینم. رفتارشان در این یک سال برایم عجیب و غریبه.
اگر شکر را در کاسه ای بریزی و بگذاری وسط خانه، لب نمی زنند. دوروز قبل دیدم یکیشان در ظرف شکر سکته زده و سقط شده بود. نان خشک را برایشان ریز کردم که بلکه ببرند، فردایش دیدم دست نخورده مانده سرجایش.
عوضش کافی است یکی از این سوسکهای چاق و چله در اثر سم یه ورکی افتاده و درحال جان دادن باشد. جملگی به طرفه العینی به جانش می افتند و ظرف چند ساعت همه اجزایش را، حتی خامه هضم نشده در شکمش را با خودشان به لانه می برند. فکر کنم حتی منتظر رسید تحویل ابلیس هم نمی شوند یا اینکه دستی با پیکی چیزی می فرستند.
اوایل حدس زدم شاید گوشتخوار باشند و از بیم جان شروع به آزمایش کردم. ولی این موارد درباره باقیمانده گوشت گوساله، مرغ، تخم مرغ، ماهی شوریده و قزل آلا (خام و پخته)، خامه، آبمیوه، دلستر، کره و حتی عسل صادق نبود. حتی تا به حال نشده یک بار هم محض خنده، من یا کسی از مهمانان را گاز بگیرند. از غذاهای پختنی بدشان می آید و سراغ خوراکی های شور و ترش هم نمی روند.
انگاری هیچ چیز راضی شان نمی کند.
انگاری از طبیعتشان لذت نمی برند.
هر وقت می بینمشان دارند می لولند و واقعا نمی دانم دنبال چه چیزند.
باهاشان اظهار همدردی می کنم. خودم هم همینطورم.


پی نوشت : در تصویر چهره غمگین مورچه را می بینید. احتمالا در یک نظام سوسیالیستی همیشه چنین است!

برچسبها: