پنجشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

کتاب دوست بچه ها


چند روز پیش داشتم درس می خوندم، یهو به متن گفتم اَه خفه شو یک کم، دارم نمودار رو نگاه می کنم.
بیچاره لباشو غنچه کرد.
خب چیکار کنم یک جای مهمش رسیده بودم بعد متن کتاب داشت هی وِر می زد.
شب مستقیم نرفتم خونه. رفتم یه دوری تو پارک زدم مثلا منت کشی.

برچسبها:

یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

تنها با گلها


کم کم دارم دچار پرسونیفیکیشن یا شخصیت دادن به اشیاء می شم.
مثلا امروز داشتم می اومدم بیرون به این روفرشیم گفتم بیا بریییم. بعد گذاشتمش تو کیفم. بالاخره باید بهش محبت کرد.
الان واسه ش که هر روز با خودم می آرمش کتابخونه و می پوشمش نگران شدم
نگران روزی ام که میندازمش تو سطل چون احتمالا دارم جابه جا میشم و دیگه ارزش حمل کردن نداره
یادم باشه حداقل لحظه آخر یه عکس ازش بگیرم
چقدر دوسش دارم بیچاره رو
و چقدر کمک حالم بوده
این جور دوستارو آدم باید قدرشون رو بدونه
ولی حیف

برچسبها:

جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دل و جیگر - روده و سیرابی


از دستگاه گوارش خوشم می آید. وقتی چیزی می خوری خیلی آرام تحویل می گیرد و مرحله به مرحله کارش را می کند. می خواهی به بازیگوشی مشغول باشی یا به مطالعه یا به بطالت تمام.
خیلی هم تکانش بدهی سرت چنان غر می زند که بیا و ببین. پس ترجیح می دهی آرامشش را حفظ کنی.
روز را هر طور سپری کنی برایش مهم نیس. نتیجه کار خودش مهم است. و البته معمولا کارش را خوب انجام می دهد.
و دست آخر مگر جرات داری نتیجه کار را تحویل نگیری. آنچنان رو اعصابت می رود و می آید که حتی جای حساس یک فیلم ژانر وحشت هم ترجیح می دهی به آن رسیدگی کنی.
معادل دیگرش می شود قلب. بطور احمقانه ای دقیق و یک عمر می تپد. گاهی تند گاهی کند.
معادل سیستم عصبی اش هم باید جالب باشد.
می شود چه نمی دانم.

برچسبها: