جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دل و جیگر - روده و سیرابی


از دستگاه گوارش خوشم می آید. وقتی چیزی می خوری خیلی آرام تحویل می گیرد و مرحله به مرحله کارش را می کند. می خواهی به بازیگوشی مشغول باشی یا به مطالعه یا به بطالت تمام.
خیلی هم تکانش بدهی سرت چنان غر می زند که بیا و ببین. پس ترجیح می دهی آرامشش را حفظ کنی.
روز را هر طور سپری کنی برایش مهم نیس. نتیجه کار خودش مهم است. و البته معمولا کارش را خوب انجام می دهد.
و دست آخر مگر جرات داری نتیجه کار را تحویل نگیری. آنچنان رو اعصابت می رود و می آید که حتی جای حساس یک فیلم ژانر وحشت هم ترجیح می دهی به آن رسیدگی کنی.
معادل دیگرش می شود قلب. بطور احمقانه ای دقیق و یک عمر می تپد. گاهی تند گاهی کند.
معادل سیستم عصبی اش هم باید جالب باشد.
می شود چه نمی دانم.

برچسبها:

پیرمرد و آب


دیروز که رفتم کتابخونه و همه وسایلم رو گذاشتم تو سبد، اومدم وارد کتابخونه بشم، پیرمرد ورودی که دو متری فاصله داشت، بهم گیر داد که بیا سبدت رو ببینم. منم بردم نشون دادم و چون کلی بار زده بودم و حتی روفرشی، زیاد شده بود حجمش.
گفت مشکلی نیست و رفتم.
دیشب رو به این فکر می کردم که من این پیرمرد ترکه ای رو دوست داشتم چون تو این سن اومده هنوز کار می کنه و البته کار خسته ای کننده ای هم هست در یونی و چند بار هم آخر وقتها بهش کمک کردم که سبدهای بچه ها رو که هرکس یه جا انداخته مرتب کنه. حالا اومده از من بازخواست می کنه که چیه تو سبدت. از هر صد نفر، من. اونم من.
قرار گذاشتم هر شب که میرم تو کتابخونه برا اینکه این حرفش رو مسخره کرده باشم حتما و بی دلیل برم سبد رو نشونش بدم.
امروز رفتم.
سیب و آب رو که ممنوع بود گذاشتم روی سبد.
رفتم گفتم اومدم چک کنی ببینی درسته یا نه.
تعجبش رو قایم کرد.
گفت سیب و آب رو نمی تونی ببری تو. بقیه اش اوکیه و این حرف رو سه بار تکرار کرد همین جور که سبد رو ورانداز می کرد.
می دونید چی می دیدم. ضعف این آدم رو. این پیرمرد حتی اجازه عمل نداشت و حداکثر می تونست توصیه کنه.
هیچ اکشنی نداشت. و من با سبد اومدم تو. همین.
بسیار ناراحت شدم.
پیرمرد پاش می لنگید همیشه و امروز هم آخر وفت کمکش کردم. بدون اینکه بفهمه من یک فصل دیگه برای احساسم نسبت بهش باز شده.
احساس ترحم.

از ترحم که حرف می زنم، یاد مادرم می افتم. خیلی زحمت کشید و بسیار عذاب دید و بسیار اذیت شد.
ناراحت آن روزی هستم که از پیش ما می رود و دیگر تماس تلفنی را هم دیگر نخواهم داشت.
با اینکه الان هفته ای- دوهفته ای احوالش را می پرسم. ولی خیالم راحت است.
راحت می خوابم. که هست.
دلم آرومه که هست.
احتمالا بعد از او دیگر دنیا کم مزه تر و کم رنگ تر خواهد شد.
کاش می شد ساعتم را بشکنم.

برچسبها:

دوشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

جایی که مثل پاریس نباشد


تجارت خشن است و تاجر، مالک.
فرض کنید پاریس هیلتون نمونه یک فرد مشهور مدیا یا همان سلبریتی باشد. اگر فکر می کنید پاریس اهمیتی به من و تو می دهد که چه می اندیشیم یا در چه حال به سر میبریم اشتباه کرده ای. اهمیتی نداریم همه.
یک بازی است می رویم. چون تصویر بزرگتری را نه داریم و نه به دنبالش بوده ام. زمین بازی زیادی بزرگ است.
تصور کنید پاریس زنگ می زند به مدیر برنامه هایش که چرا خبر بدی را برایش زده اند و این با پرستیژش ناسازگار است. نمی گوید چرا این آقا اینگونه کرد و بهتر بود اینگونه می شد. اصلا نسبیت و اخلاق و اینها هم نمی فهمد. می گوید اون مادرفاکر چرا همچین مطلبی زده. حتی برایش اهمیتی ندارد که چه می گذرد در کوچه. سیاه و سفید ببینم می گویم آدمهای خیابان یا همه عشاقش هستند یا آدمهای انی که بدرد لای جرز می خورند. دخترک دماغش را بالا می گیرد و می گذرد.
برای تاجر، آدمها این گونه تقسیم می شوند : یا مشتری هستی یا عزیزم ابنجارو خلوت کن، گمشو بیرون اینجا محل کسبه.
حرف بدیهی است. انتظار نداری جور دیگری باشد که.

ولی
من به جهانی فکر میکنم که ارزش هایش را با پول نمی خرند و نمی فروشند و آدمها همه ارزشمندند حتی آنی که پدرش پول تحصیل نداشته که برود مدرسه و شده یک لاابالی سر کوچه که به زور با پادویی کردن پول جور می کند و .....
در این جهان ذهنی، تلویزیون و مک دونالد جایی ندارد.
این است که گاهی چیزی می گویم و بقیه چیز شعر می پندارند و البته که اهمیتی ندارد چون مثل همان بازی بزرگ خیلی طول می کشد تا توضیح بدهم و معمولا حوصله شنیدن این بول شت ها نیست.
بگذریم.
مساله الانم این است که این غذا و آب را چطور به دست همه برسانیم.

برچسبها: ,

چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بر دنیا گذر کن


به کسی کاری نداشت
نشسته بود و دنیا را تماشا می کرد
لبخند می زد و شاد بود

به رویش اخم کردند
لبخند می زد
از عزیزانش دورش کردند
لبخند می زد
آمدند جلو و لگدی محکم زدند
لبخند می زد
اکتفا نمی کرد، دستش را قطع کردند
لبخند می زد
پا ها را از زانو قطع کردند
لبخند می زد
دیواره شکم را همچون کنسرو باز کردند و همه را خالی کردند
لبخند می زد
چشمانش را درآوردند
لبخند می زد
خسته شدند، سر را باز کردند و کار را یکسره کردند

دیگر چشمانش باز نبود
گونه هایش افتاده بود
ولی اگر خوب دقت می کردی
گوشه لبش همچنان لبخندش را می دیدی


برچسبها:

پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

چرا دپرسم ؟


توجه تون رو جلب می کنم به حسرت همیشگی حتی الانی که دارم این متن رو می نویسم روزی شاملش خواهد شد :
يادم آمد، شوق روزگار کودکي
مستي بهار کودکي
شور وحال کودکي برنگردد دريغا
قيل وقال کودکي برنگردد دريغا

برچسبها:

شنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

اینجا چه می کنم ؟


دلم برای شریفی ها و غرور به جایشان و احساس یک خانواده بودنمان تنگ شده
راست می گویند آدمیزاد برای چیزهایی که ندارد دلش تنگ می شود دیگر
طعم قورباغه های اینجا را دوست ندارم
می دانم ...
این از مصائب برچسب «دانشگاه صنعتی آریامهر» بر روی صندلی هاست