جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

پیرمرد و آب


دیروز که رفتم کتابخونه و همه وسایلم رو گذاشتم تو سبد، اومدم وارد کتابخونه بشم، پیرمرد ورودی که دو متری فاصله داشت، بهم گیر داد که بیا سبدت رو ببینم. منم بردم نشون دادم و چون کلی بار زده بودم و حتی روفرشی، زیاد شده بود حجمش.
گفت مشکلی نیست و رفتم.
دیشب رو به این فکر می کردم که من این پیرمرد ترکه ای رو دوست داشتم چون تو این سن اومده هنوز کار می کنه و البته کار خسته ای کننده ای هم هست در یونی و چند بار هم آخر وقتها بهش کمک کردم که سبدهای بچه ها رو که هرکس یه جا انداخته مرتب کنه. حالا اومده از من بازخواست می کنه که چیه تو سبدت. از هر صد نفر، من. اونم من.
قرار گذاشتم هر شب که میرم تو کتابخونه برا اینکه این حرفش رو مسخره کرده باشم حتما و بی دلیل برم سبد رو نشونش بدم.
امروز رفتم.
سیب و آب رو که ممنوع بود گذاشتم روی سبد.
رفتم گفتم اومدم چک کنی ببینی درسته یا نه.
تعجبش رو قایم کرد.
گفت سیب و آب رو نمی تونی ببری تو. بقیه اش اوکیه و این حرف رو سه بار تکرار کرد همین جور که سبد رو ورانداز می کرد.
می دونید چی می دیدم. ضعف این آدم رو. این پیرمرد حتی اجازه عمل نداشت و حداکثر می تونست توصیه کنه.
هیچ اکشنی نداشت. و من با سبد اومدم تو. همین.
بسیار ناراحت شدم.
پیرمرد پاش می لنگید همیشه و امروز هم آخر وفت کمکش کردم. بدون اینکه بفهمه من یک فصل دیگه برای احساسم نسبت بهش باز شده.
احساس ترحم.

از ترحم که حرف می زنم، یاد مادرم می افتم. خیلی زحمت کشید و بسیار عذاب دید و بسیار اذیت شد.
ناراحت آن روزی هستم که از پیش ما می رود و دیگر تماس تلفنی را هم دیگر نخواهم داشت.
با اینکه الان هفته ای- دوهفته ای احوالش را می پرسم. ولی خیالم راحت است.
راحت می خوابم. که هست.
دلم آرومه که هست.
احتمالا بعد از او دیگر دنیا کم مزه تر و کم رنگ تر خواهد شد.
کاش می شد ساعتم را بشکنم.

برچسبها: