باید سرعتش را بیشتر کرد
مگدبورگ را هنوز دوست ندارم. از شهر خوشم می آید و آرام است. ترم مجانی و جاهای دیدنی زیادی دارد و دانشگاه خوبی. دانشگاه هم امکانات خوبی دارد. یک کتابخانه خوب و یک فضای دوستانه خوب بین دانشجوها و از همه مهمتر یک منسای خوب.
ولی هنوز دوستش ندارم. شهر است دیگر.
آدمهای زیادی اینجایند چه ایرانی و چه خارجی. اگر اهل این شهر نباشند که 99 درصد نیستند ، به اینجا به عنوان یک نقطه عزیمت نگاه می کنند. جایی که چند وقت دیگر می روند. بنابراین خیلی برای دوستی ها وقتی نمی گذارند و چون اغلب تجربه های اولشان است خیلی علاقمند هم نیستند که وقتی برای هم بگذارند. این است که کمی اینجا فردی بودن بیشتر است علیرغم اینکه پارتی ها و مهمانی های زیادی اینجا می بینی که می روند و می آیند.
کسی چند روز پیش می گفت که اگر اذیتم کنند سیفون را می کشم چون برایم ارزشی ندارند این دوستان. دیگری ای هست که هیچ چیز برایش اهمیتی ندارد به جز درس خواندن و اگر با کسی هست برای رفع حاجات اولیه است. دیگری ای هست که وقتی همسرش آمد دیگر کسی ندیدش و زوجی هستند که زندگی می کنند و آخر هر روز دلشان تنگ می شود برای دیگران چه برسد به آخر هفته ها. کسی هست که یک ساله و به چشم هم زدنی می رود و کس دیگری که چند سال است اینجاست و نمی دانم چرا هنوز برایش چیزها تازگی دارد.
من باید بروم در لاک خودم یا نباید؟
توجه کنم به دیگران؟ نگران باشم ؟
نمی دانم.
ولی می دانم که من هم اینجا آمده ام که درسم را تمام کنم و باید تمام کنم و نمی توانم آنطور که دوست دارم زندگی کنم و وقتم را برای کسانی بگذارم که وقت گذاشتن برایشان ارزشی ندارد مگر گذران عمر.
این نیز بگذرد ولی این دفعه باید سرعتش را بیشتر کرد.
ولی هنوز دوستش ندارم. شهر است دیگر.
آدمهای زیادی اینجایند چه ایرانی و چه خارجی. اگر اهل این شهر نباشند که 99 درصد نیستند ، به اینجا به عنوان یک نقطه عزیمت نگاه می کنند. جایی که چند وقت دیگر می روند. بنابراین خیلی برای دوستی ها وقتی نمی گذارند و چون اغلب تجربه های اولشان است خیلی علاقمند هم نیستند که وقتی برای هم بگذارند. این است که کمی اینجا فردی بودن بیشتر است علیرغم اینکه پارتی ها و مهمانی های زیادی اینجا می بینی که می روند و می آیند.
کسی چند روز پیش می گفت که اگر اذیتم کنند سیفون را می کشم چون برایم ارزشی ندارند این دوستان. دیگری ای هست که هیچ چیز برایش اهمیتی ندارد به جز درس خواندن و اگر با کسی هست برای رفع حاجات اولیه است. دیگری ای هست که وقتی همسرش آمد دیگر کسی ندیدش و زوجی هستند که زندگی می کنند و آخر هر روز دلشان تنگ می شود برای دیگران چه برسد به آخر هفته ها. کسی هست که یک ساله و به چشم هم زدنی می رود و کس دیگری که چند سال است اینجاست و نمی دانم چرا هنوز برایش چیزها تازگی دارد.
من باید بروم در لاک خودم یا نباید؟
توجه کنم به دیگران؟ نگران باشم ؟
نمی دانم.
ولی می دانم که من هم اینجا آمده ام که درسم را تمام کنم و باید تمام کنم و نمی توانم آنطور که دوست دارم زندگی کنم و وقتم را برای کسانی بگذارم که وقت گذاشتن برایشان ارزشی ندارد مگر گذران عمر.
این نیز بگذرد ولی این دفعه باید سرعتش را بیشتر کرد.