دادگاه ايراني
ديگه جلسه دادگاه اش برگزار شده بود. اون مي تونست صداي در زندان رو بشنوه كه داره با صداي خراش داري بسته مي شه.
آزادي براي هميشه مي رفت. ديگه اختيار سرنوشت خودش رو نداشت و هرگز هم برنمي گشت.
افكار وحشي و پراكنده پرواز از ذهنش مي گذشت. اما اون ديگه راه فراري نداشت.
...
به سمت داماد برگشت و با لبخندي گفت، بلي.
برچسبها: ازدواج ، آزادي ، زندان