هرچی اینجا این دخترای آلمانی بدون آرایش و تمیز و خوشگل و سفید و سکسیو و اهم اهم - سرفه م گرفت - اینا هستن این دخترای اروپای شرقی همچین دماغ سربالا و باد به غبغب و لاغر مردنی و بد قیافه و بدرنگ و بدبو و بدمزه و خلاصه نامیزون و ان و اینا هستن بعد همچین خودشونو می گیرن راه می رن انگار از ؟ون فیل لویی چهاردهم تو انگلستان افتادن و بعد تبعید شدن به یکی از روستاهای مولدوا و همین الان هم از مسیری که دارن میرن، مردم اعم از پسرا و دخترا همین جور غش و ضعف و سکته و حتی ضربه مغزی می شن این رفتار تو پسراشون یه جور دیگه اس. تقریبن از دَم داغون ؟سخل مشنگ ان و تقریبا وقتی دهن باز می کنن حتی از دور هم می تونی تشخیص بدی که دقیقا از کدوم کشور اروپای شرقی هستن. اَه مسواک هم که نمی زنن بگذریم از اینا اینجا خیلی شنیدم که مرغای فرانسه غاز ترن این جوری نمیشه ، باید یه سر رفت هرچی باشه از همین زاویه نگاهمم کاملا معلومه که من به رشته انسان شناسی خیلی علاقه دارم و با تسلط گسترده ای که روی این علم دارم، این شناخت اصیل گونه های متنوع خب خیلی کمک می کنه از کجا معلوم، یهو دیدی ما هم شدیم مندلی داروینی چیزی جز جدیت چیز دیگه ای که ازشون کم نداریم ، داریم؟
دوست داشتم اسمم را به "فرانک" -با نون ساکن- تغییر می دادم. مفهمومش می شود، رها و آزاد و من این را دوست می دارم کاش می شد امان از تمسخر اطرافیان که گاهی حد نمی شناسد
از عید برای انتخابات، شب بیداری های زیادی کشیدم و با مریم، دوست دختر دوست داشتنی ام هم آشنا شدم ادامه دادم بعد از چند ماه انتخابات به گند کشیده شد مریم هیکلم را قهوه ای کرد ولی دوست ماندیم ادامه دادم
و الان بعد از نه ماه و نه روز، خوشحالم که در ایران بودم و تنیجه انتخابات و حکومت اسلامی را دیدم و به مریم هم این دفعه دوم قبل از اینکه پاتیل رنگش را رویم سرازیر کند، گفتم مریمی بای بای
آب جوش آمد داشتم عدس ها را داخل قابلمه می ریختم، یکی از عدس ها به محض اینکه وارد آب جوش شد، بجای در آرامش پزیدن، نیشخند زد دیدم نیشخندش به چه سرعت دارد می شود جوانه با قاشق درش آوردم و خوردمش
بچه که بودم، گاز می گرفتم خیلی هم کیف می داد معمولا هم جاهای خوش گاز مثل بازو رو هدف می گرفتم الان هم که بزرگتر شدم هنوز دوست دارم گاز گرفتن رو مثلا یکی از تفریحام اینه که بزرگترین گاز رو به سیب بزنم همچنین هندونه قاچ شتری و .... این یعنی الان باید نگران چیزی در ناخودآگاه باشم واقعاً ؟!
اینها دیوانه عاشق اند می فهمم که می توانند عاشق هم نباشند و عاشقی پیشه کنند و من از این عکس شهامت می فهمم و مرگ و البته دیوانگی و امروز که هست فردای گذر بر کلوب کشیشان و نغمه های زیبای جولی در مستی شبانه با تأسی به نام مبارک در ستایش دیوانگی دستور تغییر نام وبلاگ را صادر می نمایم باشد که باشد نامی متناسب و درخور زندگی پر ادونچرمان
چند روز پیش داشتم درس می خوندم، یهو به متن گفتم اَه خفه شو یک کم، دارم نمودار رو نگاه می کنم. بیچاره لباشو غنچه کرد. خب چیکار کنم یک جای مهمش رسیده بودم بعد متن کتاب داشت هی وِر می زد. شب مستقیم نرفتم خونه. رفتم یه دوری تو پارک زدم مثلا منت کشی.