دوشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۰

میم بده


ماندم
برایش ماندم
نمُردم
تا ببینمش
و در آغوشش بکشم
این "حال" مدام را

ماندم
نمُردم
تا ببینمش
و در آغوشش بکشم
و روزی چنان می فشارمش
که جانی برایش نماند
این "زندگی" مهجور را

می مانم
می مانم

برچسبها:

یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

تنها با گلها


کم کم دارم دچار پرسونیفیکیشن یا شخصیت دادن به اشیاء می شم.
مثلا امروز داشتم می اومدم بیرون به این روفرشیم گفتم بیا بریییم. بعد گذاشتمش تو کیفم. بالاخره باید بهش محبت کرد.
الان واسه ش که هر روز با خودم می آرمش کتابخونه و می پوشمش نگران شدم
نگران روزی ام که میندازمش تو سطل چون احتمالا دارم جابه جا میشم و دیگه ارزش حمل کردن نداره
یادم باشه حداقل لحظه آخر یه عکس ازش بگیرم
چقدر دوسش دارم بیچاره رو
و چقدر کمک حالم بوده
این جور دوستارو آدم باید قدرشون رو بدونه
ولی حیف

برچسبها:

چهارشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۰

اندر ابواب بوسه


می فرماید بر یارت چنان بوسه بنواز که گویی فردایی نیست ...

و این تمام ابواب است
و
یاری چنین باید!

برچسبها:

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

دوستی موقت یا موقتاً دوستی


آدم های جدید می آیند و کمی قدیمی می شوند و می روند
یعنی بعد از مدتی نمی بینیشان
وقتی می بینی کمی با هم یاد گذشته می کنید
ولی حرف جدیدی نمی زنید
گاهی واقعا آنقدر تغییر کرده اید که حرف جدیدی نمی توانید بزنید
فاصله فقط فیزیکی نیست و البته نبوده
از این، این طور می فهمم که باید روحیه چسبیدگی ام را عوض کنم
گاهی فکر می کنم خب من، فلانی و فلانی دوستان خوبی هستیم و می توانیم به هم کمک کنیم و ...
تا کی ؟
احتمالا تا یک زمان محدود و البته با انتظاراتی که دارم کوتاه
کمی درک کن
کوتاه کوتاه کوتاه
نه آنچنان بلند که قبل از آنکه مرگ جلوی چشمهایت فلاش بزند
و آنقدر کوتاه که باید فرض کنی زمانی هست که نمی فهمی اش اَت آل
این جور که فکر کنی تعریف دوستی هم تغییر می کند
یعنی می توانی تغییرش بدهی
تمرین لازم است
تمرین

پی نوشت : اَت آل می شود به تمام. گذاشتم به عنوان مزه. بِبُرد و البته تلخی اش را بگیرد.
پی نوشت : خوشم نمی آید پی نوشت بنویسم. خواننده باید عاقل باشد.
پی نوشت دیگر: بگاهی فکر می کنم بهتره وبلاگ را خصوصی کنم که دیگر این پی نوشت دوم هم احتیاج نباشد. چه معنی دارد خنگ به خودش تذکر بده.

برچسبها:

جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دل و جیگر - روده و سیرابی


از دستگاه گوارش خوشم می آید. وقتی چیزی می خوری خیلی آرام تحویل می گیرد و مرحله به مرحله کارش را می کند. می خواهی به بازیگوشی مشغول باشی یا به مطالعه یا به بطالت تمام.
خیلی هم تکانش بدهی سرت چنان غر می زند که بیا و ببین. پس ترجیح می دهی آرامشش را حفظ کنی.
روز را هر طور سپری کنی برایش مهم نیس. نتیجه کار خودش مهم است. و البته معمولا کارش را خوب انجام می دهد.
و دست آخر مگر جرات داری نتیجه کار را تحویل نگیری. آنچنان رو اعصابت می رود و می آید که حتی جای حساس یک فیلم ژانر وحشت هم ترجیح می دهی به آن رسیدگی کنی.
معادل دیگرش می شود قلب. بطور احمقانه ای دقیق و یک عمر می تپد. گاهی تند گاهی کند.
معادل سیستم عصبی اش هم باید جالب باشد.
می شود چه نمی دانم.

برچسبها:

پیرمرد و آب


دیروز که رفتم کتابخونه و همه وسایلم رو گذاشتم تو سبد، اومدم وارد کتابخونه بشم، پیرمرد ورودی که دو متری فاصله داشت، بهم گیر داد که بیا سبدت رو ببینم. منم بردم نشون دادم و چون کلی بار زده بودم و حتی روفرشی، زیاد شده بود حجمش.
گفت مشکلی نیست و رفتم.
دیشب رو به این فکر می کردم که من این پیرمرد ترکه ای رو دوست داشتم چون تو این سن اومده هنوز کار می کنه و البته کار خسته ای کننده ای هم هست در یونی و چند بار هم آخر وقتها بهش کمک کردم که سبدهای بچه ها رو که هرکس یه جا انداخته مرتب کنه. حالا اومده از من بازخواست می کنه که چیه تو سبدت. از هر صد نفر، من. اونم من.
قرار گذاشتم هر شب که میرم تو کتابخونه برا اینکه این حرفش رو مسخره کرده باشم حتما و بی دلیل برم سبد رو نشونش بدم.
امروز رفتم.
سیب و آب رو که ممنوع بود گذاشتم روی سبد.
رفتم گفتم اومدم چک کنی ببینی درسته یا نه.
تعجبش رو قایم کرد.
گفت سیب و آب رو نمی تونی ببری تو. بقیه اش اوکیه و این حرف رو سه بار تکرار کرد همین جور که سبد رو ورانداز می کرد.
می دونید چی می دیدم. ضعف این آدم رو. این پیرمرد حتی اجازه عمل نداشت و حداکثر می تونست توصیه کنه.
هیچ اکشنی نداشت. و من با سبد اومدم تو. همین.
بسیار ناراحت شدم.
پیرمرد پاش می لنگید همیشه و امروز هم آخر وفت کمکش کردم. بدون اینکه بفهمه من یک فصل دیگه برای احساسم نسبت بهش باز شده.
احساس ترحم.

از ترحم که حرف می زنم، یاد مادرم می افتم. خیلی زحمت کشید و بسیار عذاب دید و بسیار اذیت شد.
ناراحت آن روزی هستم که از پیش ما می رود و دیگر تماس تلفنی را هم دیگر نخواهم داشت.
با اینکه الان هفته ای- دوهفته ای احوالش را می پرسم. ولی خیالم راحت است.
راحت می خوابم. که هست.
دلم آرومه که هست.
احتمالا بعد از او دیگر دنیا کم مزه تر و کم رنگ تر خواهد شد.
کاش می شد ساعتم را بشکنم.

برچسبها:

دوشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

جایی که مثل پاریس نباشد


تجارت خشن است و تاجر، مالک.
فرض کنید پاریس هیلتون نمونه یک فرد مشهور مدیا یا همان سلبریتی باشد. اگر فکر می کنید پاریس اهمیتی به من و تو می دهد که چه می اندیشیم یا در چه حال به سر میبریم اشتباه کرده ای. اهمیتی نداریم همه.
یک بازی است می رویم. چون تصویر بزرگتری را نه داریم و نه به دنبالش بوده ام. زمین بازی زیادی بزرگ است.
تصور کنید پاریس زنگ می زند به مدیر برنامه هایش که چرا خبر بدی را برایش زده اند و این با پرستیژش ناسازگار است. نمی گوید چرا این آقا اینگونه کرد و بهتر بود اینگونه می شد. اصلا نسبیت و اخلاق و اینها هم نمی فهمد. می گوید اون مادرفاکر چرا همچین مطلبی زده. حتی برایش اهمیتی ندارد که چه می گذرد در کوچه. سیاه و سفید ببینم می گویم آدمهای خیابان یا همه عشاقش هستند یا آدمهای انی که بدرد لای جرز می خورند. دخترک دماغش را بالا می گیرد و می گذرد.
برای تاجر، آدمها این گونه تقسیم می شوند : یا مشتری هستی یا عزیزم ابنجارو خلوت کن، گمشو بیرون اینجا محل کسبه.
حرف بدیهی است. انتظار نداری جور دیگری باشد که.

ولی
من به جهانی فکر میکنم که ارزش هایش را با پول نمی خرند و نمی فروشند و آدمها همه ارزشمندند حتی آنی که پدرش پول تحصیل نداشته که برود مدرسه و شده یک لاابالی سر کوچه که به زور با پادویی کردن پول جور می کند و .....
در این جهان ذهنی، تلویزیون و مک دونالد جایی ندارد.
این است که گاهی چیزی می گویم و بقیه چیز شعر می پندارند و البته که اهمیتی ندارد چون مثل همان بازی بزرگ خیلی طول می کشد تا توضیح بدهم و معمولا حوصله شنیدن این بول شت ها نیست.
بگذریم.
مساله الانم این است که این غذا و آب را چطور به دست همه برسانیم.

برچسبها: ,